اين نوشته معلق به كارو هستش...
كمي طولاني هست ولي تا آخرش بخون تا منظورشو بفهمي....
مرگ هنر پیشه
روزي كه او مرد آفتاب هم موقتا مرده بود.
سياهي تابوت او، بر سپيدي دامن پاره پاره ابرها سايه افكنده بود، و ابرها مي گريستند..
يك روز باراني بود كه مرد...
هر چند سرتاسر زندگيش در روزها و شبهاي باراني سپري شده بود... تا هنگاميكه زنده بود بخاطر بد بختي آسمانها اشك ريخت..
و اكنون نوبت آسمانها بود بخاطر پايان زندگي تب آلود و تيره بخت او اشك بريزند...
از روز تولد نه! حتي قبل از تولد هنر پيشه بود... اصولا به نام يك هنر پيشه از پهنه افلاك به صحنه خاك آمده بود... هنگاميكه او از آسمان خدا به زمين بندگان خدا، سفر مي كرد در باره نقشي كه بايد بر عهده داشته باشد چيزي به نگفته بودند. تنها در مدت نه ماه و خرده اي كه در شكم مادر بود با نقش خويش آشنا شده بود.
روده هاي محتاج مادرش نخستين استادان او بودند. گرسنگي به هنر پيشه مادر زاد نقشي محول مي كرد.
هرگز باور نمي كرد كه نخستين استادش- گرسنگي – بدان پايه سخت گير باشد، هيجده سال تمامدر پشت صحنه او راغ به تمرين كردن واداشت و او هيجده سال تمام با كمال صميميت تمرين كرد.
يكساله بود كه عدم توقع فوران شير، از پستان گرسنه يك مادر را آموخت و بدين طريق نخستين بهار زندگيش، در خزانزدگي شيون شبانه يك پاييز غم آلود ناپديد شد...
سه ساله بود كه بطور مبهم نگاه ملتمس كودكانه اش با سياهي بخت بيكسان آشنا شد و آن روزي بود كه همراه با پيچيدن كفني كهنه به پيكر سرد پدرش، لباس سياه كهنه تري به تن مادرش كردند، و بدين طريق سبزي و طراوت يك بهار ديگر را به ماتمزدگي پاييز ديگري باخت..
پنج ساله بود كه آخرين پاره هزار وصله مادر عزادارش را، به پشت شلوار پاره اش دوختند... و سپس نشاط دوران كودكي او را بخاطر يك لقمه نان در ازاي روزي 3 ريال به پينه دوز محله فروختند.
هفت ساله بود كه ضمن واكس زدن کفش كودكي ثروتمند با تلخي اشك آفريني احساس كرد كه، فرزند فقر، تيره بخت تر از آن است كه در هفت سالكي به دبستان راهش دهند.
هجده ساله بود كه يكباره متوجه شد كه صرفنظر از مادر مفلوكش كه در كنج كلبه محقرشان زمين گير شده بود، مادر ديگري هم داشته و او خبر نداشته است. بخاطر پاسداري از اين مادر ناشناخته بود كه يك روز اسلحه اي سنگين و كمر شكن بدستش دادند.
پس از پايان خدمت،وقتي به خانه برگشت مادر از ياد رفته اش تك و تنها و بيكس در سكوت سنگين و بي تفاوت كلبه ساكت و سنگين افتاده بود.
و درست روز مرگ مادرش بود كه پس از سالها «تمرين» از پشت صحنه به روي صحنه آمد.
هرگز تصور نميكرد كه صحنه آنقدر تاريك و تنگ باشد.
بالاتر از آن اصلا احساس نكرد- نتوانست بفهمد- هيچ نفهميد كه تماشاگري شاهد بازي او هست يا نه.
و هيچ نفهميد كه چرا هنوز نقشي ايفا نكرده او را بروي دستها بلند كرده اند..
روي دستها با تمام صحنه...
او را بردند...
يك روز باراني بود كه او را روي دستها، با خود صحنه بردند.
يك روز بني بود كه هنر پيشه اي بزرگ را- بنام فرزند فقر- همراه با صحنه اي بود كه بنا بود در آن بازي كند: همراه با تابوتي ورشكست، كنار مادري از ياد رفته بخاك سپردند.