خاطرات من

 

 




 

 
 
 

 

 

منوی وبلاگ (1)

 

موضوعات
  (1) عمومی
(0) پست های انتقالی
(2) عاشقانه ها
(6) متنهای زیبا
(12) دست نوشته های من
(0) عکس ها
(1) نوشته های دکتر شريعتی و کارو و...
(8) خاطرات من

 

 

  آرشیو ماهانه
 

 

 

  لينک دوستان
  ملودی عشق
مديريت وبلاگ
حرفهای نگفته
سنگ صبورم خداست
کوروش بزرگ
سلام مهربون

 

 

  لوگوی دوستان

<-BlogTitle->

 

 

  آمار و نویسندگان
  نويسندگان :
  (30) ناشناس

 
آمار بازديد :

بازديد هاي امروز : 2
بازديد هاي ديروز : 2
بازديد هاي این ماه : 125
كل مطالب : 30
كل بازديد ها : 2231
ايجاد صفحه : 0.109375 ثانیه

 
   


 

 

 تصادف
       

 

اين نوشته ها بايد ديشب توي وبلاگ قرار ميگرفت.

 

سلام

امشب از اون شباي ضدحال بود.

توي خونه نشسته بودم كه ديدم يه صداي بلندي اومد و صداي دزدگير ماشين منم بلند شد راستش رو بخاي اصلا جرات نكردم برم در حياط بينم ماشين من صداش در مياد يا نه!(يه احساسي بهم گفت كه ماشين من، البته  يك ساعت قبلش يه نفر توي ذهنم چند بار گفت بلند شو برو ماشينتو بزن پاركينگ) حالا بماند ديدم يكي داره در ميزنه منم به خواهرم گفتمم اگه كسي با من كار داشت بگو نيست آخ داشتم كاراي عقب افتادمو انجام ميدادم ترسيدم باز رفقا باشن و ما رو از كار بياندازن. خلاصه ديدم همسايه معزم روبرويمون هست كه 14 روزي ميشه يه پرايد صفر تحويل گرفته . خلاصه به خواهر ما گفته بود داداشت هر وقت اومد بگو بياد تا در خونه ما. باوركنيد تا اينو شنيدم گفتم حتما يه بلايي سر ماشين من اورده ولي بز اخه ماشين جايي نبود كه بخواد بلايي سرش بياد . به هر صورت يه 2 ساعتي بعد رفتم بيرون اول ماشينو نگاه كردم ديدم با اجازه شما خواهر و مادر ماشين سرويس شده. اين همسايه محترم انچنان در هنگام دنده عقب اومدن كوبيده توي ماشين كه ماشين به اين محكمي مرخص شده.

ديگه علت اومدنش به در خونه رو فهميده بودم! در زدم اومد با كلي شرمندگي گفت خلاصه ترمز ماشين صفر عمل نكرده . شما ببر ماشين رو صافكاري هر چي هزينش مي پردازم. گفتم بيمه استفاده كن گفت حوصله بيمه و .. ندارم.

هيچي حالا مشكلات و گرفتاري هاي ما كم بود اينم بهش اضافه شد.

البته كمي هم سهل انگاري خودم بود ولي خوب ديگه جهنم بي خيال....

تازه فردا صبح زودم بايد بلند شم برم .... كلاس دارم.

اين بي پدرها هم بنزينو سهميه بندي كردن ديگه اصلا نميشه با ماشين خودت جايي رفت. همش بايد با اتوبوس اين ور اون ور رفت.

خيرسرشون ماشين رو دوگانه سوز گرفتم تا از گاز استفاده كنم البته ماشين هاي دوگانه سوز هم بيشتر وقت سوز هستند بعد از 25 ماه هنوز كه خبري از مخزن و ... نيست.

راستي امروز باز رفته بودم خدمت استاد معزز براي گرفتن نمره يه مقاله هم برده بودم براش اي يك دفعه بي خيال ما نميشه بگه بهت ميدم باز ميگه برو تا ببينم چي ميشه!!!

منكه خودم ديروز رفته بودم دانشگاه اعتراضها رو رسيدگي كنم باور كنيد هر كي مشكل داشت بهش نمره ميدادم ولي نميدونم چرا اين اساتيد معزم با ما اينطوري مي كنند.

خوب بخشيد ديگه خوابم گرفت.....

 

 

 

         

  نوشته شده توسط ناشناس

نظرات 5

 

 

 فردوس
       

 

سلام

امروز تازه يه نيم ساعتي هست اومدم خونه الان شام خوردم و در عين حاليكه خيلي خستم گفتم باز اين خاطرات چند روز قبلي رو بنويسم تا يادم نرفته...

 

روز 4 شنبه بعد از ظهر رفتم ترمينال كه برم .... . از اونجا هم برم به شهر .... واسه صبح 5 شنبه دانشگاه باشم. حالا ضد حالو ببين رفتم ترمينال ميگه ماشين نداريم همون لحظه هم بارون شروع كرد به باريدن. خلاصه شانسم گرفت يه اتوبوس تو راهي ما رو سوار كرد .

خلاصه اومدم ترمينال بليط واسه فردوس ميگه نداريم 2 تا اتوبوس هم آماده حركتن ساعت 9 شب منم كه حتما بايد صبح پنج شنبه دانشگاه باشم اخه دانشجوها ميان خلاصه با هر كلك و قاچاقي بود سوار اتوبوس شدم. ساعت 2.5 شب رسيدم حالا تاكسي هم نيست هوا سرد  داشتم يخ ميزدم كه يه تاكسي رو خدا رسوند و همه مسافرها سوار شدند و 4تا مسير مسافر سوار كرد تا ما رو هم رسوند استاد سراي دانشگاه خلاصه تلفن زدم سرايدار بيچاره اومد نصف شب درو باز كرد گرفتم خوابيدم تا 6.30 كه ديدم ساعت 7 راننده اومده دنبال من و 2 تا از همكارام كه بريم دانشگاه خلاصه يه لقمه نون فوري خوردم و رفتم . دانشگاه جالبي بود با مردماي عالي . تا ساعت 7 شب يكسره كلاس بودم . شبم توي استاد سرا تنها بودم.

روز جمعه كه باز راننده ساعت 7 اومد دنبالم و رفتيم . يكي از كلاسام تا 11 تشكيل نشد .بعد تشكيل شد  يه كلاسم كه با بچه هاي ترم بالايي بود. خلاصه كمي از خودمو درسشون صحبت كرديم و بعد گفتم شهر شما چي داره و ... بعد كه كلاس تموم شد ديدم يكي از دانشجوها (يه دختر خانومي كه از شروع كلاس همه حواسش به من بود) اومد يكي دوتا سوال كاري پرسيد البته كاملا مشخص بود كه سوالش ساختگي هست بعد ديگه داشتم ميرفتم نهار كه ديدم دلشو به دريا زد و گفت استاد اگه جاي ديدني مي خواهيد كه بياييد محل كار من توي .... جاي جالبي هست . اگه ميخواهيد شماره ام رو بهتون بدم يا شما شمارتون رو بدين كه گفتم حالا باش واسه بعد. ولي خودمونيم عجب جسارتي داره من كه خودم تا بخوام يه تصميمي رو بگيرم يك سال طول ميكشه.

خلاصه جمعه هم گذشت و يوزارسيف رو نگاه كردم و زنگ زدم آژانس كه برم ترمينال تا برگردم به ديار خودم خلاصه صبح ساعت 6.15 رسيدم به شهر خودم اتوبوسشم كه ولوو بود ولي بد صندلي هايي داشت اذيت شدم و نخوابيدم سريع اومدم خونه يه دوش گرفتم و صبحانه مختصر و باز دوباره رفتم دانشگاه براي 12 ساعت ديگه كار و كلاس

رفتم سر كلاس ديدم دانشجوها ميگن نيا كه جا نيست ديدم يكي از خانوما رفته جاي من نشسته و چفت در چفت خلاصه تعدادشون 128 نفر كه تا نزديك 9 صبح طول كشيد تفكيكشون كنم و 2 تا كلاسشون كنم . حالا قرار يه كلاسشون فردا تشكيل بشه.

باز توي يكي از كلاسام بودم كه ديدم يكي از دانشجوهام بد جوري نگاه ميكنه الانم اس ام اس عاشقانه جدیدش رسيد. فقط بايد زودتر ازدواج كنم تا از شر اين دانشجوهاي خودم خلاص بشم.

الانم بايد برم نماز بخونم بگيرم بخوابم 1000 تا كار دارم.

 

 

 

         

  نوشته شده توسط ناشناس

(نظر بدهید.)

 

 

 مناجات
       

 

سلام خدا جونم....

می دونم که دوست واقعیم فقط تویی،

بدون هیچ انتظاری

فقط تویی که همیشه

حوصله گوش کردن به حرفام و داری

فقط تو...

قسم به . . .

در مقابلت به کی قسم بخورم

قسم به قلب تاریک و پرگناهم...

با تمام وجود دوستت دارم.....

تو هم قلبم رو صاف کن....

ای خدای مهربون

از امروز هیچی رو برای خودم نمی خوام

باران بفرست...

نه بری رفع تشنگیم...

بلکه برای آبیاری گلها و پاک کردن گناهان... 

خدایا

من بلد نیستم با جملات، خوب و زیبا

ازت تشکر کنم..

خدا جون ممنونم....

ممنون که در تمامی اوقات زندگیم

یار و همراهم بودی

ممنون که جلوی خیلی از خطاهام رو گرفتی

و ممنون از اینکه دوستم داری

خدای عزیز

تو عادلی و من عدل شکن

من می دونم که بین بندگانت

فرقی نمی گذاری و نعمت رو

بین همه به عدالت تقسیم می کنی

به من نیرو بده تا این رو

بطور واقعی بفهمم....

تا برای بدست آوردن خواسته هام

تلاشم رو بیشتر کنم

ای خدای مهربون

یادم بده

یادم باشه

همیشه

یادت باشم

پروردگارا

ساده بگم خیلی می ترسم...

خودت می دونی از چی...

کمکم کن خدا جونم

به من یاد بده تا هر چی بهم میدی

و هر چی که ازم میگیری حکمتش رو بفهمم...

به خودت قسم که

عاشقت هستم

ای بزرگ طبیب هستی

بابت سلامتی که به من دادی

ازت ممنونم

بیماران بسیاری در بستر بیماری گرفتارند

اما هنوز شکر گزار،

و من سالم، نادان، نا شکر . . .

امروز از ته دل ازت می خوام که

تمامی بیماران را شفا بدهی

و به من نیز شکر گزاری را بیاموزی.....  

 

 

 

 

         

  نوشته شده توسط ناشناس

نظرات 1

 

 

 بدون شرح
       

 

 

اين چند روز رو هم كه اتفاق خاصي توي زندگيم نيافتاده ...

فقط روز شنبه اولين جلسه شروع كلاس هاي دانشگاه بود از صبح ساعت 8 رفتم سر كلاس تا ساعت 8 شب.

ديگه شب كه داشتم ميرفتم خونه پاهام از خستگي داشت ميشكست . آخه 12 ساعت سرپا بودن خيلي خسته كننده هستش.

باز امروز بايد برم پيش استاد محترم تا ببينم بالاخره بي خيال ما ميشه و نمره اين درس افتاده رو به ما ميده كه حداقل بدونم توي تموم تحصيلات  دانشگاهي بتوننيم بدون درس افتاده در بريم يا نه.

شما هم دعا كنيد اين بيخيال ما بشه!

امروز رفتم پيش استاد گرام دهن ما رو سرويس كرد گفت من نمره نميدم!!!!!

باز توي اين همه گرفتاري فردا بايد برم ببينم ميشه يه واسته اي جور كنم اي بي خيال ما بشه!!!

باور كنيد من كه خودم خيلي مشكلات بچه ها رو درك ميكنم ولي نميدونم اينا چرا اينقدر اذيت مي كنند.

بايد يه فكري واسه خودم وردارم. ديگه از اين كاراي روزمره خسته شدم....

راستي امروز از دانشگاه .... زنگ زده بودن كه برنامه شروع كلاسامو اعلام كنن.

اينام يا عاشقن يا مجنون!!!!!

درسايي كه با هم توافق كرديم هيچ كدوم رو نذاشتن . حالا من كه قبول نكردم ولي باز از دست اين اخلاق خودم و رودربايسي باز نتونستم قاطع بگم نميام واس اين درسا.

ولي بايد ياد بگيرم از كلمه نه بتونم بيشتر استفاده كنم . واسه همين بايد فردا زنگ بزنم بگم من نمي يام.

حالا ديگه چيز خاصي كه مد نظر باش به ذهنم نميرسه...

 

 

 

         

  نوشته شده توسط ناشناس


 

 

 افتادن درس
       

 

 

اين روزا كه خيلي درگير كارا بودم سرم خيلي شلوغ بود

بالاخره با هزار زحمت و پارتي بازي تونستم پروپوزالمو ثبت كامپيوتر كنم و كد بگيرم (آخه اين استاد راهنماي ما متقاضي خيلي داشت واسه همين بايد سريع دنبال كد گرفتن ميشدم تا خاطر جمع بشم كه با مشكلي برخورد نمي كنم.

شنبه همين هفته اي كه گذشت رفته بودم دانشگاه دنبال كارام كه يكي از اساتيدارجمند رو كه در قسمتهاي قبلي توصيف انتقام گيريش از دانشجوها به عرضتون رسيده بود رو ديدم ، سي دي مقاله اي رو كه ترجمه كرده بودم به جناب دكتر !!!! دادم و در كمال ارامش فرمودند كه شما درستو افتادي و نيازي به مقاله نيست!!!

واقعا داشتم تعجب مي كردم اخه روز 5 شنبه استاد گرام نمره منو اعلام كرده بود حالا ظرف 2 روز چي به سر نمره من اومده بود نفهميدم !!!

ضمنا بعد از اينهمه درس خوندن اين اولين درسي بود كه در تمام دوران تحصيل خبر افتادنشو شنيده بودم!!!

حالا كاري از مكا كه ساخته نيست ايشون سواره هستند و ما پياده بايد كمي .... بكنيم تا شايد جناب استاد بي خيال ما بشن.

هرچي بهش ميگم بابات خوب مادرت خوب من بايد 3 ماه ديگه پايان نامه دفاع كنم مگه به خرجش ميره

حالا بگذريم باز روز سه شنبه همين هفته دنبال ثبت پروپوزالم بودم و 4 شنبه از صبح رفتم با گردن كج جلوي استاد محترم تا شايد بيخيال بشه نمره خودمو بد (البته از نظر ايشون   بهم عنايت كنن و نمره بدن)

فعلا كه مجبورم

تازه بعد از كلي .... گفته بره دوباره برگمو نگاه كن تا ببين چي ميشه منم كه تا حالا توي عمرم ..... كسي رو نكردم خيلي بلد نيستم طرفو متقاعدش كنم.....

 

حالا ببينم چي ميشه......

راستي بانك سپه هم قبول نشدم ، بي پدر مادرا هركي رو خواسته بودن قبول كرده بودند.

ديگه اگه جايي استخدام نشم بايد بشينم 1 سالي بكوب بخونم تا دكترا قبول بشم ديگه اينجوري شايد بدون پارتي بتونم استخدام محل مورد نظرم بشم

 

يه كمي هم از خانم .... بگم.....

اي بابا اينكه از كسي هم خوشت بياد خيلي بد ها اونم اگه طرفت زبون نفهم باش مثل طرف ما !!!

حالا جالب هم نظرش مساعد هم داره ناز ميكن ، منم كه اهل اين حرفا نيستم بايد كمتر برم دانشگاه تا بتونم فراموشش كنم....

حالا جالب اينجاست كه من گرفتار اين الاغ شدم ، 3 تاي ديگه هم نميدونم تو من الاغ چي ديدن كه منو كچل كردن بس كه تا و پيام ميزنن....

حالا خودمونيم ها من حداقل زبون آدم ميفهمم وقتي ميبينم طرف دوست نداره بهش زنگ بزني ديگه پاپيچش نميشم ولي اين سه تا كه ....

 

 

 

 

 

         

  نوشته شده توسط ناشناس

نظرات 2

 

 

 تصويب موضوع
       

 

 

ديروز از ساعت 8 و نيم رفتم دانشگاه تا ببينم جلسه دفاع پروپوزال تشكيل ميشه يا نه!

چشمتون روز بد نبينه ديدم 3 تا جلسه دفاع پايان نامه بايد برگزار بشه!

فهميدم كلكم كندس!!!

تا ساعت 3.15 دقيقه بعد از ظهر علاف اساتيد ارجمند بودم تا كارشون تموم بشه شايد يه گوشه چشمي هم به ما داشته باشند. چشمتون روز بد نبين تا جلسه دفاع آخرين پايان نامه تموم شد همون دو تا استاد ارجمندي كه كه كار ما گيرشون بود مثل فشنگ از جاشون بلند شدند و با سرعت برق از سالن خارج شدند.

منم به اتفاق 2 تاي ديگه از دوستان به دنبال اين اساتيد گرام برام دريافت يك امضاي ناقابل كه ديديم يكي از اساتيد ارجمند با ملكه عذابش تماس گرفت و مورد مواخذه قرار گرفت و گوشي رو داد به همكار گرامش تا شفاعتش رو بكن، اين اقاي دكترم گفت خانم دكتر ... ايندفعه رااز سر تقصير آقاي دكتر در گذر كه تا الان الاف دانشجوها بوده الانم 3 تا از دانشجوها سايه به ساي ما رو تعقيب مي كنند. و حرفاي خصوصي ما رو گوش ميدن

بگذريم

خلاصه استاد عزام رفت سوار ماشين شد كه بره ما هم دست به دامن تا يك كلمه گفتم استاد گرام من از 8 صبح بنا به فرمايش شما اينجام كه شروع كرد به سر صدا ما هم خودمون رو به موش مردگ ي زديم و معذرت خواهي كرديم و گفتيم اشتباه شده ، داشتيم برمي گشتيم كه ديدم آقاي دكتر دچار وجدان درد شده و صدا زد كه بياييد بنشينيد تا برسونمتون گفتيم ممنون باز اصرار كرد ، خودش كه فهميد بد جور تو پر ما زده گفت بيا تا امضا كنيم

اينجوري بود كه بالخره پروپوزال ما هم تصويب شد.

حالا از فردا بايد برم دنبال ديگر امضاها و كد گرفتن و ...

 

 

 

 

         

  نوشته شده توسط ناشناس

نظرات 3

 

 

 مرگ هنر پيشه
       

 

 

اين نوشته معلق به كارو هستش...

كمي طولاني هست ولي تا آخرش بخون تا منظورشو بفهمي....

 

مرگ هنر پیشه

روزي كه او مرد آفتاب هم موقتا مرده بود.

سياهي تابوت او، بر سپيدي دامن پاره پاره ابرها سايه افكنده بود، و ابرها مي گريستند..

يك روز باراني بود كه مرد...

هر چند سرتاسر زندگيش در روزها و شبهاي باراني سپري شده بود... تا هنگاميكه زنده بود بخاطر بد بختي آسمانها اشك ريخت..

و اكنون نوبت آسمانها بود بخاطر پايان زندگي تب آلود و تيره بخت او اشك بريزند...

از روز تولد نه! حتي قبل از تولد هنر پيشه بود... اصولا به نام يك هنر پيشه از پهنه افلاك به صحنه خاك آمده بود... هنگاميكه او از آسمان خدا به زمين بندگان خدا، سفر مي كرد در باره نقشي كه بايد بر عهده داشته باشد چيزي به نگفته بودند. تنها در مدت نه ماه و خرده اي كه در شكم مادر بود با نقش خويش آشنا شده بود.

روده هاي محتاج مادرش نخستين استادان او بودند. گرسنگي به هنر پيشه مادر زاد نقشي محول مي كرد.

هرگز باور نمي كرد كه نخستين استادش- گرسنگي بدان پايه سخت گير باشد، هيجده سال تمامدر پشت صحنه او راغ به تمرين كردن واداشت و او هيجده سال تمام با كمال صميميت تمرين كرد.

 يكساله بود كه عدم توقع فوران شير، از پستان گرسنه يك مادر را آموخت و بدين طريق نخستين بهار زندگيش، در خزانزدگي شيون شبانه يك پاييز غم آلود ناپديد شد...

سه ساله بود كه بطور مبهم نگاه ملتمس كودكانه اش با سياهي بخت بيكسان آشنا شد و آن روزي بود كه همراه با پيچيدن كفني كهنه به پيكر سرد پدرش، لباس سياه كهنه تري به تن مادرش كردند، و بدين طريق سبزي و طراوت يك بهار ديگر را به ماتمزدگي پاييز ديگري باخت..

پنج ساله بود كه آخرين پاره هزار وصله مادر عزادارش را، به پشت شلوار پاره اش دوختند... و سپس نشاط دوران كودكي او را بخاطر يك لقمه نان در ازاي روزي 3 ريال به پينه دوز محله فروختند.

هفت ساله بود كه ضمن واكس زدن کفش كودكي ثروتمند با تلخي اشك آفريني احساس كرد كه، فرزند فقر، تيره بخت تر از آن است كه در هفت سالكي به دبستان راهش دهند.

هجده ساله بود كه يكباره متوجه شد كه صرفنظر از مادر مفلوكش كه در كنج كلبه محقرشان زمين گير شده بود، مادر ديگري هم داشته و او خبر نداشته است. بخاطر پاسداري از اين مادر ناشناخته بود كه يك روز اسلحه اي سنگين و كمر شكن بدستش دادند.

 پس از پايان خدمت،وقتي به خانه برگشت مادر از ياد رفته اش تك و تنها و بيكس در سكوت سنگين و بي تفاوت كلبه ساكت و سنگين افتاده بود.

و درست روز مرگ مادرش بود كه پس از سالها «تمرين» از پشت صحنه به روي صحنه آمد.

هرگز تصور نميكرد كه صحنه آنقدر تاريك و تنگ باشد.

بالاتر از آن اصلا احساس نكرد- نتوانست بفهمد- هيچ نفهميد كه تماشاگري شاهد بازي او هست يا نه.

و هيچ نفهميد كه چرا هنوز نقشي ايفا نكرده او را بروي دستها بلند كرده اند..

روي دستها با تمام صحنه...

او را بردند...

يك روز باراني بود كه او را روي دستها، با خود صحنه بردند.

يك روز بني بود كه هنر پيشه اي بزرگ را- بنام فرزند فقر- همراه با صحنه اي بود كه بنا بود در آن بازي كند: همراه با تابوتي ورشكست، كنار مادري از ياد رفته بخاك سپردند. 

 

 

         

  نوشته شده توسط ناشناس

نظرات 2

 

 

 آخرين امتحان
       

 

 

اين نوشته ها رو 5شنبه مي خواستم بذارم كه ايران بلاگ فيلتر شده بود!!

بالاخره امروز ديگه آخرين امتحان رو دادم تا واسه چند وقتي از شر امتحان و نمره و ... خلاص شده باشم.

واقعا امتحان وحشتناك و سنگيني بود.

آخه اين استاداي من همين جوريش با اين مدارك دكترايي كه دارن خدارو بنده نيستند حالا واي به حال اينكه چندتا از دانشجوهاي تازه وارد هم بخوان سر استاد شيره بمالند و استاد هم بفهمه!!!

نامرد انتقام 6 الي 7 نفر رو از همه دانشجوها مي خواست بگيره!

 

چشتون روز بد نبينه امروز رفتم سر جلسه امتحان ساعت 10 صبح بود منم برنامه رو تنظيم كرده بودم كه حداكثر تا 12 امتحانم طول بكش بعد برم برسم به كاراي ديگه!

سوالات رو كه دادند سر و كله جناب استاد مفنگيان بنده هم (منظورم آقاي دكتر) پيدا شد و فرمودند كه نظرشون نسبت به دانشجويان عوض شده و امتحان رو ساده گرفته اند.

برگه ها رو كه به دست ما دادند يه لحظه گمون كردم اومدم امتحان دكترا بدم!

سوالات در 6صفحه بود. نصفش مساله و نصفش تفهيمي بود.

مدت امتحان هم 3.5 ساعت. واي كه تا تونسته بود سوالات رو پيچونده بود.

حالا هنوز ساده گرفته بود!!!

منكه خيلي ريز مي نويسم و عادت ندارم جواب سوالات رو آب و تاب بدم حدود 20صفحه خط در چفت براش نوشتم!

خيلي از بچه ها كه اصلا سر جلسه نيومده بودند و چندتايي هم از سر جلسه بلند شدند و رفتند البته قبل از اينكه ليست رو امضا كنند.

ولي خدا رو شكر بالاخره ديگه تموم شد.

ضمنا با خودم گفتم اين خانم ... رو هم ببينم باهاش يكبار ديگه حرف بزنم كه ديدم نيومده و درسشو با دوستش حذف كرده! (همين درس !!! ) بعدم ديگه فكر كنم بايد بيخيالش بشم خيلي داره كلاس ميذاره.چون به دوستش زنگ زدم گفتم تلش رو بگير برام مسيج كن اونم گفت اگه موافقت كرد برات ميفرستم كه نفرستاده!(به جهنم)من حال و حوصله منت كشيدن از جماعت دخترا رو ندارم .(اونم تازه وقتي خيلي هاشون باز دارن منت منو ميكشن!البته تعريف نباش ولي خوب ديگه!!!)

(الان كه اين مطلبو ميخواستم بذارم توي وبلاگ  ديدم گوشيم داره زنگ ميزنه دوست همون بنده خدا بود گفت شماره تو رو از من گرفته خودش گفته زنگ ميزنم!اينم از پدرسوختگيش ديگه! شمارتو كه نمي خوان بخورن!!!)  منكه بيخيال خانم ... شدم.

الانم هر كاري كردم متاسفانه وارد سايت ايران بلاگ نشد بشم.

ظاهرا به بركات نظام مقدس جمهوري و فيلترينگ مخابرات فيلتر شده!!!

خوب ديگه اينم يه جور آزادي مدني!!!

حالا بايد ببينم كي سايت باز ميشه تا وبلاگمو آپديتش كنم!!!

 

 

 

         

  نوشته شده توسط ناشناس

(نظر بدهید.)

 

 

   
       
1 2 3 4  

 

 


 

 

 

منوی وبلاگ (2)

 

 

درباره

 


ستايشگر کسی هستم که به من انديشيدن را بياموزد نه انديشه ها را !!!!!!!!

 

 

  لوگوی ما
<-BlogTitle->

 

 

  نظرسنجی

 

 

 

  تالار گفتمان

 

 

 

  خبرنامه

    : نام    
    :ایمیل 

اضافه حذف       

 

 

 

  پیوند های روزانه
  تنهايی بی سايه (حکيم)
مديريت وبلاگ
آرشیو پیوندهای روزانه

 

 

   پشتیبانی

 

 
   



 



 2009












 



Powered By iranblog.com Copyright �